No Man's Land

Close your eyes, I'll show you something like miracle.

My Photo
Name: Alireza
Location: Tehran, Tehran, Iran

Wednesday, March 08, 2006

كلي دوست علامه حلي و مشابه آن دارم. جاي بدي هم درس نخوندم. ولي حالا كه نگاه ميكنم ميبينم كه تصورات ما(كه غالبا بهمون ميگن باهوش و ..) خيلي غلط بوده.
معلومه كه هيچكي در نظر اول فكر نميكنه اره اشتباه ميكنه اما لازمه و كافيه كمي خودمون رو جاي ديگرون بگذاريم و از ديد اونا هم دنيا رو ببينيم. بپرسيم مردم ديگه از من(ما) چه تصوري دارن.
مساله فقط مراكز استعداد درخشان نيست. مدارس درجه يك هم به نسبتي و دانشگاه شريف هم در سطحي ديگر همين مساله را دارند. باشگاه دانش پژوهان هم. همه مراكزي شده اند كه به اصطلاح تنها انسانهاي باهوش(برتر!) را جذب ميكنند.
نشانه مشكل همين است كه "ما" چيزي بالاتر، بهتر و ارزشمندتر از "جامعه" شناخته ميشويم. چيزي كه انگار ارزش جداگانه اي دارد. اين ارزشمند كردن خاص را در توقعاتمان از "دولت" و از "جامعه" ميبينيم، گويي بايد كسي به مشكلاتمان رسيدگي كند. بعد هم چون در اين مملكت آنقدر مشكل هست كه كسي برايمان وقت نميگذارد ميرويم جايي كه "قدرمان را بدانند!".
آيا يكبار از خودمان پرسيده ايم چرا بايد خرجمان شود؟ چه ارزش افزوده اي براي "جامعه" داشته ايم؟
ميان بچه هايي از اين دست "انسانهايي" هستند بسيار خوش فكر و نيك انديش، اما تاثير اين مدارس در اين روحيه ميهن دوستي و مردمداريشان چقدر بوده است؟
همه اينها جدا از اين مساله كه هوش يعني چه(برره اي بخوانيد) و اينكه دكتر جوان باهوشتر است يا رضازاده، عواملي مانند شانس ، موقعيت خانوادگي و .. هم نقش مهمي در "بروز" اسعدادها دارد.
به نظر بنده اگر قرار باشد طبق اولويتهايي به بعضي افراد توجه خاصي شود، هوشمندي از جمله اولويتهاي اول نيست.
نميخواستم بنويسم. با تشكر از شهرزاد

Wednesday, January 11, 2006

آي آسمان دروازه ات را، دوباره، براي كه باز خواهي كرد؟ ديگر چه كسي چنين شكوهمند وارد خواهد شد؟ براي كه چنان خواهي باريد؟ آسمان! بردار. ببر كه جايمان را تنگ كرده بودند از فرط بزرگي. به ستوه آمده بوديم از قهقهه مستانشان. ببر كه جايگاهشان بهتر از اينجاست. اينها قرباني عظيمند در عيد قربان. "فديناه بذبح عظيم" ...

Friday, June 17, 2005

چون گاليله مجبور شد در برابر كلساي سخت و متعصب مجبور شد از نظريه علمي خود توبه كند پاره اي از شاگردان پرحرارت او بر وي نكته گرفتند كه :« واي بر ملتي كه قهرمانش تو باشي» و او در پاسخ گفت:«واي بر ملتي كه نياز به قهرمان داشته باشد»
اوراق تاريخها را نامهايي پركرده اند كه هريك خاطرات بشري شده اند. هر دوره و زمان با يكي يا چند تا از اين نامها گره خورده است و نياز نيست تا از ناپليون، كوروش، اسكندر و خيليهاي ديگر نام ببرم تا يادم بيافتد.شرح سرگذشتهايي كه بيشتر به افسانه ميمانند تا زندگي، گويي خدايان اينان را آفريده بودند تا دنيا را بچرخانند، قهرمانان، كلمه اي كه هر كسي آرزوي بودنش را دارد.
اما صفحات تاريخ جا ندارند تا سرگذشتهاي بيشتري را بنويسند، مردماني كه فرمان برده اند، كشته شده اند و حتي همانهايي هستند كه قهرمانان را بر دوش خود بالا كشيده اند و گاهي ...
چند سال ديگر كمتر كسي خاتمي را به ياد خواهد آورد. كسي نخواهد گفت او چنين كرد يا نكرد. نام خاتمي كمتر تاريخي را خواهد گرفت اما اين مهم نيست. دوران خاتمي خيلي چيزها را عوض كرد. قهرمانانه او را آوردند و خيلي آرام ميرود و هنوز نرفته رقابتها براي مرده ريگ دولتي سخت است اما باز هم مهم نيست. مهم اين است كه ما به دوران قبل باز نخواهيم گشت چرا كه در همين 8 سال خيلي چيزها اتفاق افتاده است كه از اقتصاد تا سياست ادامه دارد، نه، مهمترين را فراموش نكنم: زبان. زبان ملت عوض شد، ديگر دولت آن آقا بالا سري نيست كه اگر لطف كند دست مريزاد و اگر خشم گيرد خشم خداست؛ ملت ديگر انتظار دارند خاتمي هرچند نتوانست اين انتظارات را برآورد، كه اغلب در اين موارد بر او خرده ميگيرند( جالب است كه قبلا چنين نبود) بلكه رقباي صاحب قدرت واقعي را به ورطه پاسخ به انتظارات ملت كشاند كه اين همان ظرافت كار اوست. او قهرمان نيست. خاتمي يك ضد قهرمان است. ظاهرا او از قطار اصلاحات پياده شد اما در واقع اين قطار نوپا ديگر نياز به قهرمان ندارد.
برايم خيلي جالب است كه آن بند اول را خاتمي به نقل از نمايش «برشت» نقل ميكند آنهم در «نامه اي به فردا» كه در ارديبهشت 83 نوشته شده است.
خاتمي را به خاطر نسپار(اين بهترين پاداش ضد قهرمان داستان ماست).

Sunday, June 12, 2005

كابوس
خاطرات رواني
كشف تراژيك گذشته
جاده گمشده
ديويد لينچ

"-شما دوربين دستي دارين؟
-نه، «فرد» ازشون بدش مياد.
-من دوست دارم همه چيز رو اونجوري كه دوست دارم به ياد بيارم... نه دقيقا آنچنان كه اتفاق افتاده اند."
فيلم با نماي يك جاده شروع مي‌شود. ماشين از روي خط ميان دو لاين به سرعت مي‌رود. راننده در حال فرار است.
زنگ در به صدا در مي آيد. صدايي در آيفون مي گويد :"ديك لورانت مرده" اما كسي پشت در نيست... (از نوشتن بقيه متن فيلمنامه عفوم كنيد)

لينچ كارگردان عجيبي است. با اينكه كارهاي زيادي ازش نديده ام(كله پاك كني، جاده مالهالند و جاده گمشده) اما هر فيلمش خيلي خوب روي مغز(نداشته ام) راه رفت. تركيب داستانهاي بي منطق و پيچيده و بي سر و ته، نيز استفاده مفرط و غلط از صحنه هاي ]....[ لينچ را آخرين كارگردان مورد علاقه ام قرار داده بود. اما گويا پيچيدگي، ساده است، تنها بايد زاويه ديدت را تغيير دهي. بعضي لينچ را موجودي سخت فهم مي دانند. بهترين تعبير هايي كه تا به حال شنيده بودم يكي كابوس نما و ديگري نوار موريبوسي بودن آثار وي بود يعني در انتهاي نوار ميفهمي كه عامل اصلي يك نفر است. عده اي هم اعتقاد دارند كه آثار لينچ نمايش فرم هستند در برابر محتوا! و گروهي هم آثارش را مانند "لباس پادشاه" تحسين ميكنند. در اين ميان نظر كساني كه او را حقه باز و بي محتوا ميدانند كمي صادقانه تر است.
اغلب اين نظرات به نوعي حذف صورت سوالند كه "اين صحنه ها چه معنايي دارند؟" و "چه ارتباط منطقي ميان اجزاي داستان وجود دارد؟"
اينكه كسي گذشته خود را فراموش كند چيز عجيبي نيست. عجيبتر آن است كه كسي آنرا به گونه اي متفاوت بشناسد و در اين ميان اگر همين فرد سعي كند از ميان تكه هاي گاه غلط، گذشته را بازسازي كند. نمونه هايي از اين ماجرا در ادبيات هست اما با افزايش توليدات رواني سينما در دهه هاي اخير اين تم توجهات بيشتري داشته است؛ تعقيب و Memento(كريستوفر نولان) دو اثر از يك كارگردان خوبند كه هردو اينجورند و البته اغلب آثار جناب اقاي لينچ!
تحليل اجزا:نكته مهم در اين فيلم حذف زمان است. در چند مورد فريمهاي ظاهرا پيوسته پشت سر ( كه به طور محاسباتي حدود 24/1 ثانيه هستند چند سال اختلاف با هم دارند. يك نكته مهم ديگر نقش ذهن در يادآوري خاطرات است. هنر تحليل اين است كه با يك محك بتواند اجزاي راستين را از ميان تالار آيينه ذهن درآورد.
مرد سياهپوش (كه رفتارش خيلي عجيب است!) نقش مهمي در داستان دارد. او نيمه تاريك "فرد مديسون" يا "پيتر ريموند ديتون" است، نيمه اي كه ترس، شك و جنايت را در بر دارد و خود فرد/پيت او را دعوت ميكنند و در نهايت كار دستشان ميدهد. نيمه اي كه بي شباهت به شخصيت ديك لورانت رذل، ترسناك، قدرتمند نيست و جالب است كه او دوست همين ديك لورانت هم هست و در عين حال همو است كه ديك را ميكشد(ذهن فرد نميخواهد اين قتل را برعهده بگيرد). ادي و ديك لورانت دو انسان با مشخصه مشابهند، تهديدهاي قدرتمند.
شخص اصلي در نماي آخر(رانندگي در جاده) و در حين تعقيب ميان دو شخصيت پيت و فرد در نوسان است. اين صحنه نشان دهنده رابطه واقعي اين دو است. اصلا گذر روي خط ميانه جاده نوسان شخصيت اصلي را ميان راه مستقيم (واقعيت) و خلاف(دروغ) نشان مي دهد. ميرسيم به تحليل جذاب! در فيلم جاده گمشده (و مالهالند درايو) صحنه هاي عاطفي از اين جهت اهميت دارند كه جهت داستان را تغيير مي دهند. در اولين صحنه كه ميان فرد و رنه است به ناگاه فرد مي ايستد و زل ميزند؛ او مرد سياهپوش را صدا ميزند. چند صحنه بعد او نگاهي مشكوك به رنه پشت پنجره( كه همراه پليس راه مي رود) مي اندازد. پيت هم پس از همين رابطه با آليس است كه سردرد ميگيرد، خانه را آتش ميزند( آليس چرا از آن خانه بيرون نيامد؟) و ديك را ميكشد. گوشت را براي موسيقي تيز كن! از گوتيستهاي آلماني(رامشتاين) تا مريلين منسون و ... نمادهايي از هر صحنه اند كه فعلا گفتني نيست.
حالا داستان سرراست شده:
"پيتر ريموند ديتون" يك مكانيك است. سابقه كوچكي در پليس دارد(آزاد شده). دوستي به نام آقاي ادي(Mr.Eddy) دارد كه مشتري مهمي است. ديك پرنفوذ، قدرتمند و خطرناك است. پيتر رابطه اي با محبوبه ديك (آليس) برقرار ميكند. پس از ماجراهايي پيتر و آليس به كمك هم فرارميكنند و از آن به بعد با دو هويت جديد زندگي ميكنند تا اينكه فرد(پيت) به رفتار رنه(آليس) مشكوك شده و او را به همراه معشوقش(ديك لورانت) ميكشد و كلبه را به آتش مي كشد.
تمام داستان بازجويي گذشته در ميان خاطرات يك ذهن رواني است.

Tuesday, May 17, 2005

شب مادر
Mother’s Night
كورت ونه گات
Vonnegut Jr, Kurt
Howard W. Campbell, Jr., is the most patriotic American in the Third Reich.
War just changed our lives. Before and after, we were different persons. Now we are what we pretended to be and no matters what we meant for it. War was not made by weapons, it was made by men and it was ended by men. We were cannons, we were bullets, we were to blame.
هوارد دبليو كمبل جونيور(Howard. W. Campbell Jr) نمايشنامه نويس بود. حتي پيش از جنگ شهرتي هم به هم زده بود. زنش را دوست داشت و برايش نقشهايي در نمايشنامه هايش مي نوشت. 15 سال بعد از جنگ هنوز خيلي ها دنبالش بودند.
راديو برلن در طول جنگ نقش موثري داشته است، براي نازيها صدايي رسا در سطح جهان بوده است. هركجا، از جبهه هاي سرد استالينگراد تا صحراي داغ آفريقا به سربازان و افسران روحيه مي داده است. يكي از بهترين گويندگانش كسي است كه همه او را مي شناسند:
او هوارد دبليو كمبل، مجري تبليغات حزب نازي است.
راديو نقش ديگري هم داشته است. پنهاني ترين روش انتقال اطلاعات به متفقين در زمان جنگ از طريق يكي از مهمترين جاسوسان جنگ، هوارد دبليو كمبل!
جنگ اوج لحظات انساني است. انسانها، خواسته يا ناخواسته، وارد معركه اي مي شوند كه نتيجه مستقيمش هستند، جنگ بر سر تصاحب زمين و صاحبانش است و جالب است كه معمولا ما در جنگيم! اصلا قتل عام، در كنار فحشا و هزار جور مرض اجتكاعي ديگر مشغله اي تاريخي است، از قتل عام ناحور به دست يهوديان تا قتل عام يهوديان به دست نازيها و همين اطراف و اواخر... هميشه صحنه نمايش برپاست.
آدمهاي داستان (تقريبا همه) دست كم دو شخصيتي اند. هر دو شخصيت در عين تضاد با هم كنار آمده اند و حتي در بعضي مواقع نمي توان تشخيص داد كدام واقعا موفق شده است. جاسوسي كه تبليغاتچي است و تا اواخر نمي فهمي كه صداي رساي هوارد مجري موفقيت چهره نازي است يا جاسوس. حتي در موارد ديگر مانند هلگا/رزي/جاسوس نيز نمي فهمي كه كدام يك واقعي ترند و باز هم از اين دست تقابلات هست كه اغلب پيروزي هر يك از دو چهره موفقيت ديگري نيز هست. دو چهره ها نماد دو نيرو نيز هستند، خير و شر، خرد و ديوانگي و ..... مثل علاقه يك قاتل به موسيقي كلاسيك!
اعترافنامه تقديم شده است به «ماتا هاري» كه در راه جاسوسي تن به فحشا داد. سازمانهاي اطلاعاتي او را هرچه بخواهند بدانند، او چيز ديگري بود.
گفت:" آدمي زاد خيلي چيزا رو نمي دونه. ميدونستي، تا همين چند لحظه پيش خدا خدا ميكردم يه روزي به جرم جاسوسي دستگيرت كنند و بعدم تيربارونت كنند".." و ميدوني؟ ديگه اهميت نمي دم.. براي اينكه خدمتي كه به دشمن ميكردي هرگز به پاي خدمتي كه به ما كردي نمي رسيد.. تقريبا همه عقايدي كه دارم رو نه از هيتلر ياد گرفتم و نه از گوبلز و نه از هيملر.. همه رو از تو دارم"(ص 100)
نقطه نهايت داستان در تصميم سرنوشت ساز هوارد است. هوارد خود را به جرم جنايت عليه بشريت به دادگاه جنايات جنگي اسراييل(همانهايي كه خود قاتلان تاريخي ناحور و صيدا هستند) مي سپارد. گويي عدالتخانه ديگري براي مجازات نيست. شيريني تلخي است!
"مضمون اصلي شب مادر هويت است." آري، تو هماني كه نقشش را بازي مي كني. پس مواظب باش نقش چه كسي را بر عهده ميگيري.
كورت ونه گات جونيور(Vonnegut Jr, Kurt) متولد 11 نوامبر 1922 ايندياناپوليس آمريكاست. اصالتا آلماني است و در جنگ جهاني دوم هم ، در جبهه مخالف، حضور داشته و شايد به همين دليل دو كتاب «سلاخ خانه شماره 5» و «شب مادر» كه هر دو در فضاي آلمان جنگ دوم بين الملل است بهترين كتابهايش هستند( داستان سلاخ خانه شماره 5 داستان اسارت خود او در آلمان است). كتابهايش سبك خودش را دارند. جملات، صاف و ساده ولي عميقند. مشابه اعترافات صادقانه يك شاهد. نكته مهم و جالب نوشته هاي ونه گات آن است كه پر هستند از جملات جالب(مجموعه تمام عياري از جملات فلسفي و حكمي تا طنز و كنايه)، فقط چندتايي را بردار تا متن پر شود.
1996 يك فيلم ساخته شد بر اساس همين كتاب كه بازيگر كمبل آنرا خيلي دوست دارم، اصلا خودش است( البته هنوز فيلم را نديده ام). اطلاعاتش در اينجاست.
لايخن تراگر زور واخه
آوفي درزن
چند تا نقد كه استفاده كردم:
الف ب

جنايتي به نام زندگي!
ترس مجازات، لذت گريز است.
يا
زندگي لعنتي‌ات را دوست بدار!
زن در ريگ روانSuna no onna(Woman in the Dunes)
كوبو آبه(Abe, Kobo)
I am uncomfortable with doors...
معلمي (نيكي جومپي) در شهر به عنوان تفريح حرفه‌اي دنبال حشره‌هاست. در تعطيلات آخر هفته براي كشف نمونه‌هاي جديد به جزيره‌اي مي‌رود. در جزيره كه غالبا شني است در منزل بيوه‌زن جواني منزل مي‌كند. روش زندگي زن از طريق جمع آوري «شن» است، شني كه حتي درون خانه ها نيز نفوذ كرده است و حتي جان كساني را گرفته. شن مهمترين بخش زندگي مردم اينجاست. فرهنگ، زندگي و مرگ. همه خود را مطابق رفتار شن تنظيم كرده اند.
شن، شايد، نمادي از زمان است. انسانهايي كه در كام مي‌كشد. زماني كه مايه حركت است و حركتي كه معناي زندگي است. فراري از شن نيست.
داستان در قسمتهايي كه دروني‌تر است كافكايي مي‌شود و در جايي دلهره آور. اصلا صحنه داستان را در نظر داشته باش كه در گودالهاي درون شن است. صحنه‌هاي دلهره زاي تعقيب و گريز با ترسي كه در خود دارند لذت فرار را بيشتر مي‌كنند. موجودات اينجا تنها يك زن و يك مرد است و الباقي اشباحند، جوري از شرايط زندگي و تقريبا در حدود صحنه داستان.
موضوع خوبي يا بدي آدمهايي نيست كه مرد را به دام انداخته اند. موضوع زمان است. زماني كه مبدا تحولات است، زماني كه بهمن وار بر سرت خراب ميشود.
يك نگاه ديگر هم ميتواند باشد؛ مرد از چه فرار مي كند؟ به چه سويي مي گريزد؟ از زني كه دوستش دارد به شهري كه در آن گم خواهد شد؟ اينجا او را بهتر مي فهمند. برادر! آزادي را فراموش كن اگر بهشتت ميانه زندان است!
كوبو آبه(Kobo Abe) متولد 7 مارس 1924، توكيو، يكي از مهمترين نويسندگان معاصر ژاپني است. كتابهايش را گويا بعضي جاهاي مملكتشان درس مي‌دهند. حتي آن نوبل گرفته ژاپوني (كنزابورو اوئه،1994) هم وي را استاد خود خوانده و گفته اصلا جايزه حق او بوده‌است. البته كوبو هم نيامد جايزه را از او بگيرد، چون از ژانويه 1993 از آرامگاهش بلند نشده‌بود.
سال 1964 هم يك فيلم با اقتباس از اين داستان ساخته شد. فيلم سياه و سفيد است با درجه 10/8 (IMDB.Com) ژاپني ها خيلي خوششان آمده!
خيلي زير پوست را نشكافت، مخصوصا شرايط زن را، چه برسد به بقيه آدمها. خوب در نوع خودش توجهي داشت و به هر حال داستان نفس گيري بود.
چند تا نقد:
الف ب

تا 2 ساعت قبل(يعني رسما ساعت 3 و چهل و هفت دقيقه بيست و چهارم ارديبهشت بهترين رماني كه خوانده بودم(بلا شك) رماني بود از يكي از شاهكارها كه بسيار دوست داشتني است:"لئون تولستوي" عزيز با آن "آنا كارنيناي" به ياد ماندني( شايد روزي برايت نوشتم) كه همه خوانده هايم را با آن مي سنجيدم(اعتراف ميكنم خيلي تا به حال نخوانده ام، شباهت مهمي هست با آن دوست عزيز روشندل). حالا دومي اش را ميدانم "شب مادر" اثر "هوارد كمبل جونيور" به ويراستاري "كورت ونه گات" خواستم درباره اش بنويسم ولي فعلا چيزي براي نوشتن نيست. بايد چند روزي بگذرد تا اثرش بيشتر شود.

Saturday, May 07, 2005

You can’t get back to earth
“I can’t be like this Frankie!
Not after what I’ve done
Not after I’ve seen the world
..people chanting my name.. the name you named me
..
I fought to get into this world and I fought my way
That’s all I want to do
Don’t let them get those away from me!”
These are one of the finest states I’ve ever heard from a mankind which shows the soul of a kind.
Maggie Fitzgerald, 31 year old girl of a poor family, is a waitress. She walks into the life of an old box-trainer, Frankie, and asks for his help to championship. She made her way within the name “Machushka” through women boxing champions to title try and…suddenly the world crumbles. She leaves her job, and neck and leg and again, asks for Frankie’s help.
Beating expensive and luxurious Scorsese’s Aviator at Academy Oscar 2004 someone said “Million Dollar baby” never worth it. I don’t ignore the skills and mastership of Scorsese but Aviator never felt like this. At last I can say good movie never means the money paid or kid’s played. Movies are made of the great combinations of content and form.

see rating withing IMDB

Wednesday, October 30, 2002

و خانه ای که خاک می خورد. حتی اگر خانهء او باشد